تبليغاتX
ღღ خاطـــرات بـــارانی ღღ

ღღ خاطـــرات بـــارانی ღღ

... اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتنهای من است ...

 

سلام ...

بالاخره امتحانام تموم شد ...

البته 6ام تموم شده ولی خوب امروز وقت کردم آپ کنم ...

از وقتی از دست امتحانا خلاص شدم همش این ور و اون ورم ...

حالا باید منتظر نتیجه ها بمونیم ...ببینیم چه گلی به سرمون زدیم  

شما چیکارا می کنید ؟؟؟ تابستون خوش می گذره ؟!

من که فعلا با دوستان درگیر پروژه ایم ...موندیم تو کوچه پس کوچه های شهرداری

حساسیت هم از یه طرف ...

روزا گرمه ولی شبا ،هوا خنک میشه 

از تعطیلاتتون نهایت استفاده رو بکنید ...

برای همتون آروزی موفقیت میکنم ...

خوش باشین ...

 

روزی مردی نزد عارفی رفت و گفت ای عارف جمله ای بگو که وقتی

 

ناراحتم خوشحالم کند و وقتی خوشحالم ناراحتم کند! عارف گفت : "این نیز بگذرد"

 

 

 

کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر

به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید

و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست...

خانه دوست در آن عرش خداست

خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ، خداست...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:43 توسط نسرین |

  

سلام ...

حالتون خوبه ؟

منم ای بد نیستم ... میگذره دیگه .

امتحانام تازه دیروز شروع شده ... تو این دو روز 3 تا امتحان دادیم ...

امتحان دیروزی رو که دیگه نگو و نپرس ( شبکه) ... سه نوع سوال،جمعا 60 تا

مخم سوت کشید تا تموم شه حالا تا 6 تیر کار داریم .

خدا خودش ختم به خیر کنه ، قبلا یه اضطرابیم داشتیم برا امتحانا ، الان اونم نیست ...

خلاصه اصلا حال و هواش نیست و ما هم حسابی سفهلماخ کردیم ... بگذریم

اینم یه شعر که خوشم اومد گفتم اینجام بنویسمش ... ( از آهنگ های احسان خواجه امیری)

شما موفق باشید ...دعا کنید من و بقیه هم موفق بشیم ...

خوش باشین ...فعلا ...

 

 

 

شوق سفر نداشتی، قصد گذر نداشتی     

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

 

       رفتی و توی قلبم یادت رو جا گذاشتی      

 روی تموم حرفات یک دفعه پا گذاشتی

 

    بی تو کودوم ستاره پا به شبم بذاره     

 ابر کودوم آسمون رو تشنگیم بباره

 

 بی تو چی مونده با من ،جز یه صدای خسته      

جز یه نگاه خاموش ،جز یه دل شکسته

 

        بال و پرم بودی خبر نداشت       

تاج سرم بودی خبر نداشتی

 

 سایه به سایه ،هر طرف که بودم      

همسفرم بودی خبر نداشتی

 

           پر زدی و ندیدی ، بال سفر نداشتم        

گفتی رها شو اما، من دیگه پر نداشتم

 

      کوه غم رو شونم دیدی و برنداشتی       

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:30 توسط نسرین |

*
*
*
*
*
*
*